
این وبلاگ توسط سعید انصاری در تاریخ ١٦/٨/ ١٣٨٦ایجاد گردیده و هدف آن
معرفی شاعران و نویسندگان هـلیله و انعکاس نمونه یی از آثار آنان می باشد.
هلیله روستایی است در حدود ١٨ کیلومتری جنوب شهر بوشهر که نیروگــــاه
اتمی در کنار آن واقع شده است. این روستا حدود سه هزار نفـــر جمعیت دارد.
منطقه ی هلیلـه منطقه ایست با قدمت زیاد . آثار کشف شده در شمـــــال آن
بویـــژه سکه هـای عهد ساسانی، گواه این امر است. بیشهر، نام قدیمی ایـــن
منطقه است که در حال حاضر هیچ جایی در منطقه، بدین نام خوانده نمی شود.
دوستان عزیز چنانچه آثاری جهت درج در وبلاگ دارنـد ، می توانند بــــا آدرس
saeedansari2007@yahoo.com ارتباط برقرارکرده یا با اینجانب، تماس حاصل فرمایند.

انتظـــار
تو را می خوانم
تو را می خوانم
ای که مجسم عدلی
تویی که سیاهی با حضورت رنگ می بازند
و ترنم امید بر لبها می نشانی
تو را می خوانم
تویی که به شقایق ها معنی می بخشی
بیا
که آمدنت
به بار نشستن اشک های خسته دلان را به همراه دارد
و آورنده اشک های شوقی
بیا
و با آمدنت انتظار را معنی کن ...
---------------------------------------------

میلاد
آن گاه که بتکده ها در هم فروریخت
و آتشکده ها از هم پاشید
و ایوان ها رو به ویرانی نهاد
تو آمدی زندگی آغاز شدن نهاد
سبزه ها به رویش درآمدند
وقتی تو آمدی
تبسم جای اشک نشست
و طراوت چهره نمود
انتظار
عمریــست که در رهت به انتظـار نشسته ام
از بند هرکه غیر تو بی مضــایقه رســتـه ام
زیــن رنـج و عذاب غریــبان نشان دوریــت
خون بر دو دیــده فشانده و از حــال رفتـه ام
شب تــا سحر چه پرامیـــد، لحظه شمـرده ام
چــون در هــوای آمدنت بــی قرار گشتــه ام
فریاد می زنم این سخن خویش را دوباره هم
من از غبـــار ناجوانمــرد روزگـار خسته ام
بایــد که بــاز پس گرفــت زمین را ز بیدلان
زین خاطراست که به رفتارت امیــد بسته ام
شور بهار
گـاه شور است و نشـاط است و بهــــار مطربا چنگــــی و ســـاقی مـــی بیــار
بـلبـل از دیــدار گل مســـت و خمـــار گل بــــه شـــــوق بلبل آمــد در بهـــــار
شــــور عشـــق دیـگر آمـــد در جهــان زهره در رقص آمـــد و پرویــن چنــان
زنــده ســـازد مـــرده را آوای عشـــق نیست خوش تر در جهان از نای عشق
گر که موسـی نیــل را از هم شکـــافت یا که عیسی مردگان را زنده ســـــاخت
جمله از نـور وجـــود مصطفی اســـت مصطفی خود لطف حق برماسوی است
عشـــق او هــر ذره را رقصــان کنـــد جمله ی آفـــــاق چـــون بستــــان کنــــد
چون به مکه سر زد آن شمس الضحی گشـــــت آن وادی مقــــدس والطــــوی
ای امیــــد و مقصـــد دل هــای مــــا نیــست جــز نــام تـو بـر لب های مــــا
غمگین
حــــرف ندارم گــویم ، بیــدل و بیمـــار شــــدم
هیــچ ندانم چـه کنـم ، ســخت گرفتـــار شــــدم
طـــاق شده تــاب وتوان ، وای رهایــی نتـــــوان
ســرد شده دست و تنم ، عقده ی مـن بـاز نشــــد
مـــی کشد از هر طرفم ، تیـــرغبــار انگــیــزم
برهمه جا گشته روان،اشک که چون رود شــده
زَهره اگر داشتمــی ، بـذر رهــــا کــاشتمـــی
روز به پایان نـرود ، گــام بـه آخــــر نـزنــــم
رفـت و درآخر گم شـد ، شیوه ی بیداری مـــــن
چــشم به راهم شاید ، تـــا کـــه بیـایـد خبــری
ای مه روحانی من ، گــوش بده قصه ی مـــــن
ورنه بجز چون تو کسی، کم نکند غصه مـــــن
رنگ بزن سرشت مـــن ، تـا برهانیم ز غــــم
هلیله مرداد ١٣٨٦
اینجانب در هلیله ( بوشهر) به دنیا آمدم .از کودکی به شعر علاقه ی زیادی داشتم..
پانزده ساله بودم که احســـاس کردم توان شعر گفتن دارم. قالب های مورد علاقـــه ی
مـــن بیشتر غزل٬ مثنوی و شعر نو می باشد. همچنین به غـزل معاصرشاعرانـــی
چون حسین منزوی و محمد علی بهمنی و نیز غزل معاصر افغانستــــان علاقه ی
زیادی دارم. مدرک کارشناسی رشته مهندسی شیمی ( گرایش صنایع گاز ) خود را
نیز از دانشــــگاه خلیج فارس بوشهر اخذ نموده ام.
قصه ی برگ
قصه ی من قصه ی برگ ودرخت رفت وازاین جا ومکان بست رخت
دور شـد و کـور شــد و خسته شــد یک شبه مُرد آنچه که دل بسته شــد
ســبز بُدم شانس به من روی داشت بیــد بـه اخلاق دلـم خوی داشــت
سـاده بُدم بــاد به مـــن بد نکـــرد خـواهــش مشـروح مـرا رد نکـرد
معـــرفـــت بیــد بـه مـن نــور داد لطـف گــرانش بـه دلـم شـور داد
ســبز شـدم شــاد شـدم زنـده روی پــاک شدم تـازه شدم خنــده روی
ســال گــذشت و نفســم ســرد شــد زردی و پیـری بــه رخم درد شـد
بـــاد رسیــد و بـه دلــم بــد نشـست رشـته ی افکــار درونـم گسســت
ای که بـه هـرلحظه بـه جایی روی بــــاز نمــانی و خـرامان شــــوی
وای مــرا ســـوی کجــــا مـی بری ارزش مــن را چه بهـا مــی خری
پـیــر شــدم قلــب مــرا بـاد بــرد مُرده شـدم جسم مرا خـاک خورد
چـــرخ ستمکــارتـر از ایــن و آن حلقـه ی زنجیــر بـه پـای گـران
مــی کِشد و مــی کُشد و مــی درد حیــله بـه نابـودی مـا مـی بــرد
مـَــرد کسـی کـز دل شـب بگــذرد روی بـــه درگـــاه خــدای آورد
عــاقبـت کـــار شــود رستگــــار عشــق بـه الطــاف خـداونـدگــار
************
طلوع وهم گین راز گونــــه کشاکش در مسیرت ناز گونــه
من مجنون و خواب باد پیکر دمادم رو به سو پروازگونــه
***********
اینجانب مهدی شنبدی فرزند حسین در سال ١٣٦٤ در هلیله به دنیا آمده ام. از کودکی به اشعار حماسی فردوسی علاقه مند بودم. اکنون نیز دوست دار اشعار تاریخی به خصوص در مورد هلیله و مناطق مختلف آن و علاوه برآن، مناسبت های مختلف ( رویداد های روزانه ی هلیله) می باشم. شعرگفتن را از سال ١٣٨٦ همزمان با تحصیل در رشته ی ادبیات و علوم انسانی آغاز کردم. قالب مورد علاقه ی من، مثنوی است.
هزارمردان
بــه ایــران زمیــن آمـد پدیــــد بـود بیشـهر بـه عمری مدیــد
در آن قــــوم زارمــــــردان جمــله ز تبــار جنگجــویــان
ز فرمـــان سـاسـان شـد بنــــا بـه دسـت تـــازی شـد فنـــا
هزار یـل آریـایی پــاسدارش هزار مرد اهورایی سـاکنش
نـامش زامردو چنیــن گشــت تا دشمن بورزد بدان رشک
شمشیــر بـه دست هزارمـردان حافظ مرز و خــاک ایــران
هــزار رمــز گمگشـــته در آن هـــزار نگفـــته در بــاب آن
چهار گوش زارمردان چنیـــن نامش در تاریخ شـد عجیــن
ز غرب خلیـــج ابـد پـــارسـی ز شــــرق تپـه سبــز کـزی
وز شمـــال میخــور بود پـایـان هلیله، جنــوب گـشت نمایـان
نمــاند زین سرزمیـــن اثـــری تا رواج شـود گمــانه زنــی
به زامردوهرچه گویم کم است گویم افتخار هلیله، بس است
تابستان ١٣٨٦
در سال ١٣٣١ در خانواده ای کشاورز در روستای هلیله ی بوشهر به دنیا آمدم. نامم را عبد الرضا گذاشتند. تحصیلات را از مکتب خانه آغاز ، سپس در دبستان و بعد در مدارس منطقه ادامه دادم. در سال ١٣٥٠ به استخدام نیروی دریاییدرآمدم و نهایتا در سال ١٣٨٥ با ارتش خداحافظی نمودم.
قرآن، شعر، موسیقی، نوحه سرایی و عکاسی را از کودکی دوست داشته ام و بعد ها زندگی سخت نظامی نیز مانع این کار نشد. هم اکنون نیز دوستدار شعر و موسیقی و ادبیات و هنر بوده، شعر می سرایم و می خوانم و اهل فرهنگ و ادب را نیز دوست دارم. در قالب های مختلف از جمله شعر سپید آثاری دارم ولی علا قه ام به غزل و شعر محلی بیشتر است.
نمونه ی از اشعار این شاعر :
هلیلــه ملیلــه
هلیله از هـر هلـی بخونی، هلیلن اهــل ولاتش نــــوزده قبیلهــــــن
شمال او میخـــور و هیــرو هــــاله قبلهـش دریه، کوادش مسیلهــن
جوونــای بــــا غیرتش مـث شیـــر دور ولات ، آمـــاده بیـــــله بیلهـن
دختای بــا حیــــا و بــا جمــــالش محلـی سی غیـر ولات نمیلهــــن
فامیل همدیگهن، همه ی ولاتـــش ماشا لله هــر فامیلی دهتا بیلهن
سید و شیخ و عام و گت و کوچیک هـر جـا بشن، ولاتشون هلیلهـــن
گنجینه ی قرون
بوشهر
گنجینه ی قرون
ای نام تو پایدار
آغوش برگشاده به مهر خلیج فارس
خورشید خسته از سفر شرق
تن را به آب پاک تو می شوید
تا بامداد فردا
سر زنده تر ز قله سر افرازد
بوشهر
ای مرز مهر و پاکی و امید
ای خاک مرد خیز نیاکان
در سایه سار نخل بلند تو
بس رادمرد گرد و دلاور
استاده سربلند
در پهن دشت دشتی و دشتستان
و از کوهسار هیبت تنگستان
قامت کشیده چون کوه
پایا و پر صلابت و ستوار
ای بوخت اردشیر
از ریواردشیر تو تا بیشهر
از دیلم و گناوه، جم، از سیراف
پهنا کشانده چون موج
تا بیکران ساحل تاریخ
تا انتهای زمزمه هستی
نام خوش تو سار و جاریست
بوشهر
...